قهوه تلخ
باد پنکه پیچیده بود تو ورقهای روی میز و دخترهی مرتبشون میکرد اونقدر درگیر بود که به فکرش نمیرسید میتونه درجه شو کم کنه یا روی پنکه رو برگردونه . منتظر بود قلبش صدتا صدتا میزد. پسر آبدارچی لیوان چای رو گذاشت رو میز وباپررویی نگاه خریدارانه کرد و پرسید: حالت خوبه؟ دختر بدون اینکه نگاهش کنه سرد گفت:حالمون خوبه. موبایلش زنگ خورد صدای بم و دلنشینی گفت: سلام دختر احساس میکرد قلبش داره میاد تو دهنش سعی کرد خودشو کنترل کنه تا پسر متوجه خوشحالیش نشه. آروم گفت سلام خوبین؟ -آره خوبم تو خوبی عزیز؟ اوضاع خوبه؟ -بله -چقدر بله؟ -(مکث) متوجه نشدم -بله صددرصد ؟ بله پنجاه درصد؟ بله از سر باز کنی؟ -آها(خنده آرام) 80% -خوبه، میرسونیمش به صد، زندگی عالیه مخصوصا اگه تو باشی دختر احساس کرد صورتش داره میسوزه بی شک سرخ شده بود و نمیخواست چشمهای کنجکاو دو دختر کناری این تغییر حالت رو شکار کنند. هیجان تو صدای پسر موج میزد -میخوام امروز همدیگه رو ببینیم -امروز؟ نه -چرا؟ جایی میخوای بری؟ کاری داری؟ -نه ، کار خاصی ندارم ولی تا برم خونه حاضر شم بیام طول میکشه -مگه الان با لباسهای خونه سر کار هستی که میخوای حاضر شی؟ -نه خب ، ولی باید آماده شم. -من غیر آمادتو دوست دارم ، میخوام ببینم سرکار چطوری میری چی میپوشی چطوری آرایش میکنی -من آرایش نمیکنم -بهتر دختر کمی از صریح حرف زدن پسر متعجب بود ولی این جسارت رو دوست داشت. -ساعت چند میتونی بیای بیرون؟ -3 -یعنی 10 دقیقه دیگه؟ خب من منتظرم فقط لطفا" طول نکشه ماشین خیلی گرمه -مگه الان کجایین؟ -دم در -خب باشه میبینمتون -بی صبرانه منتظرتم گوشی رو گذاشت و رفت تو دستشویی ، آینه کدر کمکی بهش نکرد تا خودشو خوب ببینه دوست داشت تو موقعیت بهتری همدیگه رو میدیدن ولی نتونسته بود به اصرار بی امان پسر نه بگه ، دختر برادری نداشت و وقتی بچه بود پسر همسایه گفته بود میشه داداشی اون تا ازش دفاع کنه . همیشه با هم بازی میکردن. سالها بود که خونه شونو عوض کرده بودن و پسر از ایران رفته بود بچه زرنگی بود و دورادور در جریان موفقیتهای پسر قرار گرفته بود و اون تازه برگشته بود و دختر فهمیده بود که پسر میخواد ببینتش نه به عنوان داداشی که به عنوان خواستگار چادرشو جمع کرد تا پله های کثیف رو جارو نکنه نمیدونست چطوری این اضطرابو کم کنه . دعایی، تنفس عمیقی، وردی... مغزش قفل بود و باید میرسید دم در باز نگران قیافه اش بود موهای طلائیش رو که از کناره روسری اومده بودند بیرون رو داخل گذاشت و اومد بیرون. برف پاک کن های یه ماشین به حرکت دراومده بود انگار داشت براش دست تکون میداد خودش بود. به سمت ماشین به راه افتاد و مرد جوون پیاده شدو لبخند زد... ادامه مطلب رو برای خوندن بقیه داستان فشار بدید
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

