قهوه تلخ
قرارمان بی وفایی نبود بی خبری نبود تنهایی نبود یادت می آید آن روز؟ برف باریده بود و کفشهایم خوب نبودند و هی سر میخوردم. نزدیکی های تو که رسیدم زمین با تمام توان مرا به خودش چسباند و من چشمهایم پر از اشک شد هم از درد و هم از خجالت. ولی تو نزدیکتر آمدی و دستت را دراز کردی و مرا بلند کردی .دستکش دستم نبود و تو دستهایم را گرفتی و با انگشتهای کشیده مردانه ات گرمشان کردی. فکر کرده بودی نوجوانی بیش نیستم مگر نه؟ آنقدر سردم بود که یادم رفته بود تو را نمی شناسم. دعوتم کردی به یک قهوه داغ و من پذیرفتم فقط چون سردم بود.کلاه از سر که برداشتم نگاهم کردی و خندیدی و گفتی تازه فهمیدی که چشمانم نگاه پخته ای دارد . قرار شد هرروز همان کفشها را بپوشم تا باز بیایی و بلندم کنی و دستهای کوچکم را لای دستهای بزرگت مخفی کنی. بهار شد و نوبت باران و چتر همیشه فراموش شده تا تو بیایی وزیبایی خیس شدن را زیر چترت از من بگیری و گرمای نفسهایت گرمم کند. تابستان که شد جلوتر از من راه میرفتی تا آفتاب سوزان این فصل پشت قد بلندت مخفی شود و چشمهایم را آزار ندهد و گره ابرو ایجاد نکند. چه بگویم از پاییز که بودنت دیوانه ترم کرده بود اما دلم خیس شدن میخواست و تو میترسیدی. یادت هست ؟ گفته بودی تا هستی تنها نخواهم ماند غمگین نخواهم ماند چرا که سهم تو از زندگی شاد کردن من است و تا هستی خیس نخواهم شد سردم نخواهد شد و من میخواستم خیس شوم تا دلم قهوه بخواهد میخواستم سردم شود تا گز گز انگشتهایم تو را بخواهد چند روز است که بی خبرم از تو. گفتم دوستت ندارم و تو باور کردی. گفتم رهایم کن و باور کردی "کاش اینقدر مرا راستگو نمی پنداشتی" پی نوشت: موسیقی متن وبلاگ یکی از دوستانم تمایل عجیبی برای دیوانه کردنم دارد. پی نوشت خیلی خیلی مهم از نظر خودم مطلب قبلیم یعنی آسمان کمی مهجور ماند بدلیل اینکه چند ساعت پس از نوشتنش این پست را نوشتم از دوستانم خواهشمندم که نظراتشون رو در مورد داستان آسمان هم بگویند تازه از حموم بیرون اومده بودم. حیاط پر از آفتاب بود رفتم نشستم روی پله و شروع کردم به شونه کردن .موهام داشتند حموم آفتاب می گرفتند و کش و قوس میومدند . دامن رو کشیدم روی پاهام تا مادر اعتراض نکنه. نمی تونستم خوب چشمهامو باز کنم. بوی کدوی سرخ شده و روغن سوخته از توی آشپزخونه سرک کشیده بود. سینا هستم 32 سالمه تقریبا" زود ازدواج کردم با دختری به اسم سارا چون فکر میکردیم خیلی خوشبختیم تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم و دخترم به دنیا اومد سارا میخواست اسمشو بذاره هستی و من سوگند. اسمش شد سوگند. خب قشنگتر بود الان هم 8 سالشه. سعی کردم مثل خودم بار بیاد نه مثل سارا که تا حرف بزنی قهر کنه و بذاره بره. با همه چی مشکل داشت با کارم با نوشته هام با سیگارم با محبتم به سوگند و... درد پیچیده بود لای انگشتهام. معمولا" شبها گزگز میکردند ولی امروز از صبح درگیر درد بودم بزرگترین لیوان خونه رو پر از چای کردم و پشت میز نشستم .سوگند خونه نبود فرصتی بود سیگار بکشم از وقتی سارارفته بود احساس مسئولیت بیشتری میکردم وبیشتر مراقب کارهام بودم مخصوصا" سیگارم. نوشتن داستان طولانی شده بود شخصیتها انگار با هم دعوا داشتند و هر کاری میکردم جفت و جور نمی شدند سعی کردم ذهنم رو متمرکز کنم ولی سروصدای پسربچه ها اجازه نمیداد. از فکر اینکه پسری نداشتم که قاطی بچه های توی کوچه باشه و فحشهایی که بدون شک حتی معنیشونو نمیدونستند به هم می گفتند رو نمیشنید لبخند رضایتمندی زدم . اسم سوگند رو نوشته بودم برای کلاس تکواندو. البته خودم دوست داشتم کلاس نقاشی یا شطرنج اسمشو بنویسم ولی با قاطعیتی که از خودم به ارث برده بود گفته بود یا تکواندو یا هیچ کلاس دیگه که البته منظورش کوچه بود . قرار بود از تربیت نوین استفاده کنم و موافقت کرده بودم . با خودم فکر میکردم کاش سارا پاییز رو برای قهر کردن انتخاب میکرد اگه زمستون هم بود که چه بهتر . مدرسه کلی از وقت سوگند رو میگرفت و تا میرسید خونه خسته بود و مجبور نبودم همش نگران بیکاریش باشم و به کارهام نرسم. شروع کردم به نوشتن. انگشتانم تیر کشیدند منتظر بودم مسکّن تاثیر کنه البته درد برای نوشتن بهتر از خواب آلودگی بود . صدای فریاد بچه ها بلند شد یه تیم گل زده بود و اون یکی تیم قبول نمیکرد داشت دعوا میشد میخواستم بلند بشم و به بچه ها تذکر بدم . من جوون ترین بابای کوچه بودم و بچه ها دوسم داشتن و به حرفم گوش میدادند ولی منصرف شدم. صدای مادر یکی از بچه ها بلند شد انگار پسرش کتک خورده بود که زن اونقدر داد میزد معلوم نبود کدوم یک از بچه ها رو داشت تهدید میکرد. صدا کمی آروم شد . پرده رو کشیدم تا اتاق تاریک بشه شاید ذهنم آروم بشه و بتونم بنویسم. طفل ناآرامی دارم که تازه به خواب رفته اذان صبح بود که چشمهایش آرام گرفتن همراه ستارگان سوسو زده تا خود صبح می تر سد از هرچه تاریکیست دندانهای تازه از ریشه درامده اش زخم میزند بر سینه ام به امید یافتن شیر و شرم می کنم از گرسنگی بی انتهایش آی طلوع خورشید! لطفا" کمی آرامتر آی دخترکان خوشحال! آهسته تر پچ پچ کنید طفلم سنگین است و تن من نحیف شانه هایم درد می کند از درد لطفا" کمی آرامتر آی چهره های عبوس مردمان سحرخیز! کمی آرام گیرید چه شتابی است برای رسیدن به بی سرانجامی برای لحظه های بیشمار پیچیده در تعفن روزمرگی چه هلهله ای می کند این بیچارگیشان لطفا" کمی آرامتر آی تازیانه زن! آرامتر بنواز شانه های شویم چون من خسته است دندانهایش به هم گرفتار شده اند از درد لطفا" کمی آرامتر آه طفل زیبایم! لالایی هر شبت شده صدای تاس و اضطرابهای مادرت بر باختن ِحتی خود امشب در قمار پدرت نصیب کدام مرد خواهد شد قماربازان لطفا"کمی آرامتر آی خاک سرد پیچیده در اطراف پدر! کمی رهایش کنید تا آرام گیرم در آغوش مهربانش خسته ام از هرچه خستگیست آقایان خانمها لطفا" کمی آرامتر آه طفلم بیدار شدی؟
:![]()
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |
