قهوه تلخ
- چرا دیر اومدی؟ - کار داشتم. - چه کاری؟ - سریع کارتو بگو. باید برم. - نمی خوای بگی؟ - چرا می گم. اما بعدن. بگو دیگه. چی کار داشتی؟ - حالا چرا این قد عجله داری. باشه می گم. چیزی می خوری برات بیارم. - مرسی. بیا بشین ببینم چی شده این وقت شب منو کشوندی این جا؟ - معلوم هست چته امشب؟ (مکثی می کنه و بعد می گه) فکراتو کردی؟ - فکر!!! در مورد؟ - همون که دیشب بهت گفتم، این قد زود یادت رفت؟ - آهان. نه یادم نرفته. فکرامو کردم. - خب. نتیجه - هیچی. موافقم. تا یه ماه دیگه. - مراسمو کجا می خوای بگیری؟ - الان برا این گفتی بیام!؟ // من عاشقم. عاشق کسی که از جنس من نیست. از وقتی چشم باز کردم اونو دیدم.زندگیم شده تماشا کردنش هرروز پشت یک دیوار که یه سوراخ داره می ایستم و غرق تماشا میشم. اون فوق العاده زیباست .موهای خوشرنگ، بدن تراشیده که آرزوم لمس کردنشه، وه که اون نگاه فوق العاده گیرا... فکر می کنم اون هم از من خوشش میاد ولی چون مغروره به روی خودش نمیاره یه بار که منو دید از ذوق جیغ زد و اشک ریخت و من فرار کردم. از هیجان قلبم داشت از چشمهام میزد بیرون. از روزی که منو دیده همش دنبال من میگرده . میاد و سوراخهای دیگه رو نگاه می کنه.اونروز کلی عطر خوشبو زد تو اتاقم عاشق این کارهاشم .دیگه باید دل به دریا بزنم و برم دیدنش .امیدوارم که دیگه هول نکنه . الان دارم می بینمش باید مثل یه مرد برم جلو وبهش بگم دوسش دارم آخه مخفی کاری تا کی؟ این دل وامونده دیگه تحمل نداره. وای دارم می بینمش اون هم داره نگاهم میکنه. تکون نمیخوره انگار میخ شده رو صندلی. مطمئن بودم دوستم داره باید آروم آروم حرکت کنم تا فکر نکنه عجولم. هوا داره ابری میشه ،توی این فضای عاشقونه بارون بباره بهتره ولی انگار این ابر سیاه بالای سر من حرکت می کنه وای دارم نزدیک پاهاش میشم باید ببوسم این پاهای زیبارو. آخ خ خ خ خ خ (برگرفته از خاطرات یک سوسک ناکام) می دونستم که هرروز بخاطر دیدن من میاد هرروز به یه بهونه ،یه روز گرفتن یخ،یه روز گرفتن نمک ، یه روز دیدن برادر
هربار که میومد گردن می کشید و تا منو نمی دید آروم نمی شد چشمهای کنجکاوش سیری نداشت و من تظاهر به ندیدنش میکردم نه مادر،نه برادر نه پدر همیشه مراقب هیچکدوم متوجه این نگاهها نمی شدند
هرروز موهامو یه جور درست میکردم یعنی مادر اینکارو میکرد چون میدونست عاشق این کارم و موهای خوشرنگم وقتی بافته میشد زیباتر میشد و قطعا اون هم خوشش میومد
خونه هامون چسبیده بود به هم و گهگاه که صدای خنده هاش یا دعواهاش با خواهر و برادرهاش میومد گوش میدادم چند باری هم صدای خواهشها و التماسهاش به مادرش بخاطر کتک نزدنش منو می خندوند باورم نمی شد که هنوز اونقدر بچه هست که کتک می خوره یا بهتر بگم التماس برای کتک نخوردن می کنه
درسش خوب بود و برادر می گفت در تعجبه که کی درس میخونه این پسر! مثل من شاگرد اول کلاس بود بعضی وقتها پرروبازی درمیاورد و میومد دفترهامو می گرفت آخه هم سن بودیم و من خطم خوب بود و سرکلاس حواسم جمع، دفتر رو میبرد و تا بیاره هزارتا فکر قشنگ میومد سراغم که چرا دفتر رو گرفته . بارها تصمیم گرفتم تو دفترم بنویسم که چقدر دوسش دارم ولی ترسیدم،ترسیدم کسی ببینه ترسیدم بهم بخنده
بزرگتر شدیم بی اونکه کلامی بین ما ردوبدل بشه یا نوشته ای. بهانه های دیدارهای ناگهانی کم و کمتر میشد آخه فریزر خریده بودند و یخ لازم نداشتند.می دونستم که بی تاب دیدنمه ولی من خیلی کم بیرون میرفتم فقط مدرسه می رفتم و برمی گشتم به همراه پدر همیشه مراقب و فرصتی برا اون نبود تا منو ببینه .دلتنگش بودم خیلی زیاد
هروقت هم که دیدمش زیباتر و جذابتر از روز قبل بود آروم نگاهم میکردم بدون حتی یک لبخند من هم زیبا شده بودم.مادر فهمیده بود به کسی دل بسته ام اما اصرار به دانستن نمی کرد کمکی نمی توانست بکند
تا اینکه آن بعداز ظهر گرم تابستان رسید و در آستانه در نمایان شد با هر بهانه ای بود خودم رو به او رسوندم خسته بودم از اینهمه دوری و باید می گفتم قبل از اینکه برادر بیاد .زیباتر و سرختر از روزهای قبل بود و او لبخندی زد و نگاهم کرد یادم افتاد روسری سرنکرده ام و سرخ شدم کارت عروسیش را بغلم گذاشت و اروم گفت زیبا شده ای و رفت
یارای حرکت نداشتم ویلچر چنان سخت به زمین چسبیده بود که کاری نمیشد کرد و من چون همیشه به کمک احتیاج داشتم .برای اولین بار احساس کردم چقدر پاهایم را دوست دارم
قسم میخورم که او عاشقم بود قسم میخورم که مرا که میدید دستهایش می لرزید قسم میخورم که مرا می خواست
اندوه این زیبایی خفه ام کرده
خسته ام .خسته پی نوشت:از مطالب وبلاگ قبلی بود.احساس کردم زیادی سوت و کور شده اینجا.فعلا که مغزم قفل هست تب دارم تمام تنم می سوزد. پاشویه ام کنید. لبهایم می سوزد. گونه هایم گر گرفته. شبیه وقتی شده ام که اولین بار گفتی دوستت دارم و من خواستم خجالت دخترانه ام را از تو مخفی کنم و بی تفاوت نگاهت کنم. قرارمان دوستی بی عشق بود. بی هیچ تعلقی. قرارمان جدایی بود از اول. گفته بودم هم به تو و هم به این دل بی قرار وامانده که قرار است بروم و فرصت ماندن نیست. تب دارم. هذیان می گویم. نکند نامت را ببرم و مادر بشنود و بفهمد دردانه دخترش عا... شده. پرسیده بودی از ضرورت سفرم و بلندپروازانه برایت گفته بودم از آینده ای که ساخته بودم و تو ساکت شده بودی و رگ وسط پیشانی بلندت بی تاب شده بود.قرار بود لگام بزنم به این دل وامانده تا جفتک نزند و سر به زیر باشد برای آینده بهتر. هرچند بی تو. تب دارم.. جای انگشتت که روی صورتم می کشیدی می سوزد. تب کردن در تابستان دیگر چه صیغه ای بود؟ یادت می آید گفته بودم دوست دارم با هم برقصیم و تو محجوبانه خندیدی و گفتی من تماشا کردنت را دوست دارم مخصوصا وقتی رها می رقصی و من همان آهنگ دوست داشتنی به قول وحید"خز" را گذاشتم و رقصیدم و چرخیدم و به گریه افتادم و در آغوشت آرام گرفتم و تو گفتی گریه که می کنی زیباتر از هر زیبایی می شوی... تب دارم. پنجشنبه زیر آن باران وحشی که چون کودکان شده بودیم بعد از لحظه های سکوت بلندمان گفتم همه چیز تمام. گفتم باید عادت کنم به نبودنت و بهتر است قبل از غربت چنین کنم. یادت می آید چشمهایمان پر از اشک شد. گفتی هستی تا وقتی که من باشم حالا چه در کنارم چه بی حضورم و من. این من مغرورتر از شیطان گفته بودم که حضورت آزارم می دهد. چه جنگی بود بین این دل طفلک و عقل افسار گسیخته من. نمیدانم چرا هروقت تنم داغ است این اشکهای بی دلیل صورتم را خیس می کند. تب دارم. پوستم دارد باز می شود از هم.هندوانه بیاورید . دلم رقص می خواهد دلم چرخیدن می خواهد دلم نگاه می خواهد...
ادامه مطلب
![]()
| Design By : Night Skin |
