تبليغاتX
قهوه تلخ


قهوه تلخ

             امروز عصر چه جنگی بود بین تابستان پیر و پاییز مست دوست داشتنی ام.

  دلم می خواست قدم بزنم و شاهد این کشاکش زیبا باشم. از ونک تاولی عصر مسیری که بارها پیاده طی کرده بودیم و هربار جلوی مبل فروشی ها ایستاده بودیم و دستهایمان را به شیشه چسبانده بودیم و با حسرت بچه گانه نگاهشان کرده بودیم ومسخره بازی و انتخاب مبل برای خانه ای که هرگز قرار نبود وجود داشته باشد. انتخاب سرویس خواب و فرار کردنم از حرفهای در گوشی اش ...خوردن بستنی قیفی که بعدها جای خود را به آیس پک با مزه سیب ترش داد. خندیدن ها و دویدن ها و به نفس نفس افتادن... تلاشی بود برای اثبات آنکه کداممان دیوانه تریم و امروز  به تنهایی این مسیر پرخاطره را طی کردم  برای مرور خاطرات و فکر کردن به آینده و برای تصمیم گرفتن.همیشه از اینکه مجبور به انتخاب بشم بدم میومد و امروز باید جواب میدادم.

امروز دلم برای خدا شدیدا" تنگ شد.  خدا. واژه پیچیده ای که وقتی بچه بودم مثل یه مرد پیر چهارشونه با ریش بلند ولی خوشگل و مهربون تصورش میکردم که وقتی باهاش حرف میزدم احساس میکردم تو بغلش نشستم و اون مهربانانه به حرفهام گوش میده.
 بعدش برام شد نور. نور مطلق ولی هنوز هنوزه وقتی خیلی دوسش دارم میشه همون بابابزرگ مهربون که نهایت تنبیهی که برا شیطونیهام در نظر می گیره اخم کردنه و تحویل نگرفتنم.
 یه شب که دلم گرفته بود یه اس ام اس دادم به یه شماره ای که تاریخ یه روزی بود. ازش پرسیدم اگه خدا برای هزارمین بار بهت ثابت کنه خیلی دوست داره چیکار می کنی؟
صاحب اون شماره عزیز هم از درد دندون بی خوابی زده بود سرش و جواب داد...
یه وقتهایی دوباره باهاش تکرار می کنیم این سوال رو. اما امروز گوشیم خاموش بود چون باید فکر می کردم و بهش جواب میدادم.

 

         

          

نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 23:11 توسط یاغیش| |

 

قول می دهم چشمهایم را ببندم و دستهایم را به تو بدهم و با لذت تو را همراهی کنم و تا رسیدن به دریا به چشمان تو اعتماد کنم.

اجازه بده کفشهایم را در بیاورم تا خیسی چمنها را روی پوستم احساس کنم و پاهایم طراوت چمنزار را به خود بگیرند.خنده هایم را همراهم خواهم آورد تا خستگی سفر را از تو بگیرد. قول بده تند راه نروی و مواظبم باشی. دستم را که می گیری انگار تمام زندگی را در وجودم جاری می کنی و فقط تو میدانی و من که چقدر دستهای مردانه ات آرامم می کند.

حرف که نمیزنی و مدام به طبیعت گوش می دهی و من آن موقع کودک می شوم و دستت را رها می کنم و تا میتوانم تند می دوم و زمین می خورم و از درد قوزک پا اشکم در می آید و آن موقع که دیگر نمی توانم راه بروم چقدر خوش به حالم می شود که باید مرا در آغوش بگیری و سنگینی بدنم را به جان بخری و بشنومت که نفس نفس می زنی و نمیدانم امیدواری زودتر برسیم یا دیرتر.

صدای دریا را می شنوم و درد پا را فراموش می کنم و می خواهمت که چشمانم را باز کنی و عجیب است که من به جای نگاه کردن به آبهای خروشان صورت آرام تو را نگاه می کنم و مگر سیر می شوم از نگاه کردن به چشمهایی که برق خواهش من را دارد. نفسهایمان با هم تنظیم می شود و همدیگر را می شنویم و طفلک دریا که میان عظمت عشقمان گم می شود. محکم مرا در آغوش می گیری و چقدر سینه ستبر مردانه ات خوب است و لبهایت را که به پیشانیم می چسبانی چشمهایم می سوزد و گونه هایم سرخ می شود و می گویی شرمم را دوست میداری و ...

شاید با تو بیایم،شاید

نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 21:31 توسط یاغیش| |

علی رو توی بغلم گرفته بودم و به زور داشتم می خوابوندمش. تمام تنش داغ بود از ظهر گوشش هم درد میکرد عصر برده بودمش دکتر. سرماخوردگی شدید داشت و حریفش نشده بودم آمپول بزنه. احتمالا" ترس از آمپول رو از خودم یاد گرفته بود. حوله گرم هم فایده ای نداشت. چشمهای قشنگش پر اشک بود. نشستم روی کاناپه و گوشش رو چسبوندم به سینه ام. خودش هم محکم اون یکی گوشش رو گرفته بود. تحمل اشکهاشو نداشتم. احساس بدبختی وحشتناکی تمام وجودم رو گرفت . امیدوار بودم هادی خونه باشه. دیروقت بود میدونستم نگران میشه ولی چاره ای نبود .

زنگ دوم گوشی رو برداشت

-جانم؟ چی شده؟

- علی مریضه ،تب داره  گوشش درد می کنه ...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 21:18 توسط یاغیش| |

دوست نداشتم چشاموباز کنم امروز فرصت خوبی بود برای خوابیدن تا ساعت 12ظهر اگه سردرد و سروصدای این مزاحم همیشگی اجازه میداد.

روسریمو محکم بسته بودم روی چشام تا شاید اینطوری جلوی نفس کشیدن سردردمو بگیرم ولی فایده ای نداشت .تشک سفت تر از همیشه بود و بالش نرمتر و سردرد من بی تاب تروسرکش تر.حالت تهوع داشتم و این بویی که از آشپزخونه سرک کشیده بود زیر لحاف من اصرار به شکوفا شدن  من و ملاقات توالت داشت

استخونهای صورتم حتی دماغم هم درد میکرد بلند شدم نشستم .داشت نیمرو با کره درست می کرد از وقتی عروسی کردیم یک سایز تغییر کردیم من کمتر شدم و اون بیشتر قسمت عمده هم مربوط میشه به صبحونه های روزهای جمعه که خیر سرمون عاشقانه قراره تو یه ظرف غذا بخوریم و من شاهد چکیدن کره اب شده از موهای سبیلش باشم هیچ وقت نتونستم راحت ببوسمش نتونستم حالیش کنم که اولین نماد تمدن کندن این سبیل زشته البته من هم مثل شما عقیده دارم که اصولا مرد جماعت رو نمیشه متمدن کرد حتی( تاکید میکنم حتی) با کراوات زدن و دوش ادوکلن گرفتن و موی دماغ چیدن و موی زیربغل پیراستن و...

اگه ته ته دل مردها رو میشد دید میدیدیم که دلشون میخواد مثل اجداد بزرگوارشون چند تا برگ ببندند دورعورتینشون( اونهم به اصرار مادربزرگهامون) و پتکهاشونو بردارن برن شکار حالا یا از جنس خودشون رو بکشن یا حیوونات بدبخت رو و بعد برگردن خونه و شام بخورن و بخوابن البته اگه قبل از خواب نخوان تو مزارعشون کشت بکارن.

فکر میکردم این یکی فرق داره با همه مردهای دیگه ولی انگار این مرض اپیدمی هست بین همه زنها و وقتی کار از کار گذشت باید فکر چاره باشن و به به چه چاره ای بهتر از بچه حداقل چندسالی با بزرگ شدنش درگیرن و بعد ازدواجشون و بعدش هم که همه بدبختیاشون تازه شروع میشه ملک الموت عزیز پیدا میشه و باید رفت البته تو بهشت هم که فقط وعده حوری به مردها داده شده و سرما  زنها بی کلاه مونده شاید اونجا ...جایز باشه نمی دونم شاید هم خدا یه فکرایی کرده برا این جنس ضعیف.

حوصله فلسفه روندارم اتاق بو میده هروقت سرم درد میکنه به بو حساس میشم پنجره روباز میکنمو مرد خونه روبرویی ازروپشت بوم سرک میکشه تاببینه لباس تنمه یا نه؟

 

 

پی نوشت:

داستان تکراری هست. خیلی وقت پیش نوشته بودمش و توی وبلاگ قبلی گذاشته بودمش. درگیر نوشتن یک داستان هستم هرکاریش میکنم که جمعش کنم نمیشه. هی کش میاد. ببخشن بچه هایی که قبلا" این داستان تکراری رو خونده بودن.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 21:41 توسط یاغیش| |


Design By : Night Skin