قهوه تلخ
اون: بهتری؟ من: مهمه؟ اون: نه . اون :بهتری؟ من :دکتری؟ اون :نه . اون : بهتری ؟ من : فضولی؟ اون : نه . اون : بهتری؟ من :چرا؟ اون : چون دوستت دارم من: باید بخندم؟ اون: نه . اون:بهتری؟ من:نمیخوای بری؟
من: برو . اون رفت صبح دیر ازخواب بیدار شدم. صبحانه رو که خوردم شروع کردم به مرتب کردن خونه. چند وقتی بود که حال و حوصله مرتب کردن نداشتم ولی امروز همه جا باید تمیز می شد فردا قرار بود کلی آدم بیان اینجا و خوب نبود که نامرتبی خانوم خونه رو ببینند. وسط کار کردن شام رو هم آماده کردم. مونده بود دم کردن برنج که اون رو هم گذاشتم برای بعد از آرایشگاه. کتابهامو برداشتم و بردمشون تو حیاط. قرار بود سوزونده بشن حرارت آتیشش اذیتم کرد ولی لازم نبود منو بترسونه. حمام طولانی ای کردم و لباسهامو پوشیدم و رفتم آرایشگاه. نتونستم داستانی براتون بنویسم اما دیگه تذکرات دوستان داشت به تهدید تبدیل میشد و تصمیم گرفتم یه چیزی بنویسم. از حالا بگم که مطلب جالبی نیست و با خوندنش فقط وقت شریفتون رو هدر میدید و خب من که مسئول وقت شما نیستم من باید این کلماتی رو که دیگه داره تو ذهنم سنگینی می کنه رو اینجا ردیف کنم. پاییزقشنگم از سفر اومده و ما اومدیم خونه جدید.الان که دارم این مطلب رو مینویسم همه جا پر از اثاثیه ای هست که یا توی کارتن انتظار نفس کشیدن رو می کشند یا روی زمین ولو شده اند. نمیدونم چرا این خونه رو خیلی دوست دارم. اتاقم پر هست از حس های قشنگ صورتی، مخصوصا" بالکنی که داره و قراره وقتی زمستون شد و برف بارید اونجا بشینم و چای داغ داغ بخورم. جاتون خالی حال و روز این روزهای من پر هست از شادی و امیدواری.امید به خوب بودن این خونه و ممنوعیت ورود غم و غصه به دل اهالیش.(جای بابا خالی) منتظرم تا این وسیله ها برن بشینن جای خودشون تا فکرم باز بشه و کارهای عقب افتاده رو به سرو سامون برسونم. یادم باشه اگه خودم خونه ای داشته باشم فقط یه اتاق کوچیک داشته باشه که تمام وسایلم اندازه یه چمدون باشه. تا عیدفطر باید همه چی رو مرتب کنیم. کاش خواهری داشتم که کمک میکرد اما خب دیگه وقتی خوب بلد نیستی جمع و جور کنی کار هم طول می کشه... قول میدم زودی آپ کنم. همتون رو دوست دارم. نمیدونید وقتی خوشحالم چقدر دوست داشتنی میشم و دوست داشتنی میشین.
ادامه مطلب
![]()
| Design By : Night Skin |

