تبليغاتX
قهوه تلخ


قهوه تلخ

    چند روزی میخوام به خودم استراحت بدم البته نه اینکه فکر کنید داشتم خودم رو خفه میکردم با درس خوندن.نه. فقط فکرش بود که آزارم میداد. میخوام چند روزی فیلم نگاه کنم. فیلمهای خوب خوب بعد هم داستان بخونم بعد هم برم هیپ هاپ تمرین کنم چندهفته دیگه مسابقه دارم بعد هم برم کلی خرید کنم  کلی هم برم بگردم با کسی که خیلی دوسش دارم.

باز هم دوست داشتنی شدین.

قول میدم بعدش یه داستان توپ براتون بنویسم. درسهامو هم بهتر بخونم

نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 22:10 توسط یاغیش| |

  

درد مادر شروع شده بود طبق معمول لجبازی میکردوبیمارستان نمی رفت تا اینکه یکی از همسایه های مهربون راپورت مادر رو به پدر داد

_آقا ببخشین میتونم با آقای... صحبت کنم؟

-سر کلاس هستن

-من همسایه شونم حال خانومش خوب نیس بگین خودشو برسونه

نیم ساعت بعد پدر سوار بر دوچرخه لکنته اش که همیشه منو سوارش میکرد و یه وقتهایی میخواست حالی به من بده و باد تو موهام بپیچه تندتر میرفت (آخ که چقدر خوب بود هم خودش هم دوچرخه اش)

خودشو رسوند کاری از دست مادر ساخته نبود و علی رغم اصرارش وانت همسایه رو قرض گرفتند و تو خیابونهای اسفالت نشده صحیح و سالم مادر رو به بیمارستان رسوندند مادر گوشه چادر رو محکم تو دهنش چپونده بود تا پدر شرمنده جیغهاش نشه

کسی به فکر من نبود و همه نگران مادر بودن طفلکی مامان آخه کسی رو نداشت و بابایی خوشگل من یه ایل بود برا مامان و واقعا وقتی مرد مادر تنها شد

بابایی یه خط و نشون هم برا من بیچاره کشید که چرا اینقدر مامانمو اذیت میکنم و مادر خندید قرار بود منو از گوشهام آویزون کنه نمی دونم چطوری ولی خب لابد میخواست با میخ بکوبه به دیوار مثل مسیح که با میخ کوبیدنش به صلیب

دیگه شب شده بود و بابا مطمئن بود که از بین جیغهای زنهای زائو صدای مامان از همه بلندتره طفلکی مامان

باید کمکش میکردم یه تکونی به خودم دادم و به دنیا اومدم

 

پی نوشت: حالم خوبه ولی قدرت نوشتن رو از دست داده ام گویا. مطالب وبلاگ قبلیم به دادم می رسه تا اینجا سوت و کور نشه. امیدوارم زودتر زنده بشم! دلم برای نوشتن تنگه اون هم از نوع شدیدش

نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 19:47 توسط یاغیش| |

     

دلم تنگه. تنگ گاز زدن یک سیب سرخ ممنوع گوشم مدام زنگ می زنه"هبوط"

من که حوا نیستم که بهشت رو با یک لذت شیرین عوض کنم .

در یخچال رو باز می کنم ومزه گس خرمالو رو به هزار سال زندانی شدن در مادون

 زمین ترجیح میدم

                                        "زنده باد دوراندیشی"

 

پی نوشت: نمیدانم چرا به قدیم علاقه مند شده ام. تحملم کنید و نوشته های خام پارسالم را بخوانید تا وقتی که دوباره بتوانم بنویسم.

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 20:13 توسط یاغیش| |


Design By : Night Skin