تبليغاتX
قهوه تلخ


قهوه تلخ

  باد از لاي در مي پيچيد داخل ماشين.كمي از در فاصله گرفتم.كفشهامو درآوردم و پاهامو جمع كردم تو سينه ام و چادرم رو پيچوندم دورشون. مي تونستم جاي خودم و ساك رو عوض كنم ولي اندازه 29سال زندگيم خسته بودم و ناي تكون خوردن نداشتم.داشتيم به جايي مي رسيديم كه قرار بود چندشب اونجا بمونيم تا بعد راهي بشيم. متين جلو نشسته بود و تمام شب مثل من پلك روي هم نذاشته بود.نگران راه بود يا راننده ، نمي دونم.بخاطر سردرد من روزه سيگار گرفته بود.شكرخدا راننده هم جزو معدود راننده هاي روي زمين بود كه سيگار نمي كشيد  و حالا چطوري ما اونو پيداش كرده بوديم لابد برمي گشت به امدادهای غیبی.برف تازه قطع شده بود.كوچه ها تنگ بودند و گلي و لاستيكهاي ماشين به زور راه رو براي مسافرينش باز ميكرد. صداي اذان ظهر پيچيد توي كوچه ها.

صداي اذان منو ياد سيب زميني سرخ كرده ميندازه.آخه ميدونين وقتي ابتدائي بودم و از مدرسه بر مي گشتم اذان مي گفتن و از پنجره آشپزخونه مون بوي سيب زميني سرخ كرده مي پيچيد توي دماغم و تا ميرسيدم خونه مي چپيدم كنار بخاري و اونوقت مامان با چاي و غذا ميومد پيشم. از دیشب اینطوری شده ام.هراتفاق کوچیکی منو برمی گردونه به کودکیم .باز به طرز احمقانه اي گريه ام گرفته بود.وقتي هم كه سردرد داري گريه ميشه نمك روي زخم.دستشوئي هم داشتم و اونقدر نگهش داشته بودم كه زير شكمم پر درد شده بود. راننده گاه و بيگاه نگاههايي بهمون مينداخت فكر كنم توي عمر حرفه ايش مسافر به كم حرفي من و متين نديده بود.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 22:54 توسط یاغیش| |

دلم برای این وبلاگ می سوزه. البته هر چیزی که با من مرتبط باشه سرنوشتی بهتر از این در انتظارش نیست.

زیاد نوشته ام این مدت. شاهدم سطل آشغال اتاقم هست. باور کنید میتونه شهادت بده.میتونید از تختم که شبها نمی فهمم چرا صدای جیرجیرش بلند میشه هم بپرسید که چقدر تنهاش میذارم و پشت به اون روی اون صندلی می شینم و می نویسم و بعد حرکت دست چپ و پرتاب به سمت زباله دانی. میتونید از ساعت اتاقم که هر شب صدای تیک تاکش بلندتر میشه و من دلیلش رو نمی فهمم بپرسید که چندین بار پشت به اون روی اون صندلی نشسته ام و نوشته ام و بعد حرکت دست چپ و ...

 

هر چی مینویسم رو سانسور می کنم. خودم. این خود خود خودم و وقتی بخشی رو خط میزنم دیگه به دلم نمی شینه و نتیجه این میشه که مدتهاست این قبر صاحب نداره. باور کنید نمی فهمم حال خودم رو. قبلا"ها تا فیلم می دیدم و کتاب میخوندم شروع میکردم به نوشتن ولی این مدت هرچه خونده ام و هرچه دیده ام نوشتن داستانهایی شده که باید سانسور بشن. من هنوز  به طرزاحمقانه ای  به نظریات اطرافیانم اهمیت میدم. در ظاهر که نه ولی اوقات تنهایی خودم. باور کنید سخته. سخته که معلق باشی سخته که تکلیفت با خودت روشن نباشه سخته که مغزت پر حرف باشه و نتونی بنویسی. سخته ولی به حالم دل نسوزونید.خوب میشم. یاغیش همیشه اینطور بوده. قراره وبلاگش هم مثل خودش باشه که یه روز پر شر و شور هست و یک روز ماتم گرفته.

فکر کنم برای عید سطل زباله بزرگتری باید بخرم و همینطور تختی که گاه به گاه صدای جیرجیرش بلند نشه و ساعتی که صدای تیک تاکش گاه به گاه بلند نشه و صندلی ای که وقتی روش می شینم اینقدر حرکت دست چپم زیاد نشه بخرم.

تحملم کنید. همین.

نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت 23:7 توسط یاغیش| |


Design By : Night Skin