قهوه تلخ
سكوت و هياهوي عشقمان به پايان رسيد با يك آرزو: لابلاي نوشته ها و مشق قلم و بازي انگشتهايت با سيمهاي ساز و بوي كهنه سيگار مانده لاي انگشتهاي كشيده ات پس از ساعتها بي خوابي و پريشاني موهاي هميشه وحشي ات، خاطره اي خوش از ياغيشت داشته باشي خیلی وقته به تنبورم دست نزده ام. چه کنم که استاد ندارم. هرجا میرم میخوان با نت کار کنند و من از قانون فراریم.اگه کلاس یا استاد خوب میشناسین یه خبر بهم بدین. از تغییرات کهکشانی خودم گاهی به وجد میام و گاهی نگران میشم. از دمدمی مزاج بودنم گاهی خوشحال میشم و گاهی افسرده. یه روز دلم میخواد هی بنویسم و بنویسم و بنویسم و یه روز مثل امروز دلم میخواد این وبلاگ رو ببندم و برم به جهنم. گاهی دوست دارم قربون صدقه همه دوستهای وبلاگیم برم و همه غمهاشون رو به جون بخرم و اگه باهام حرف زدند اونقدر بهشون انرژی بدم که تا یکسال احتیاج به هیچ موجی نداشته باشند و گاهی دلم میخواد وبلاگشون رو روسرشون خراب کنم و بکوبمشون و گله کنم و حالگیری کنم و... چرا یه روز لوس و شیرینم و یه روز تلخ و شور؟ چرا یه روز میخوام یک کیلو شیر بخورم تا دهن کجی کنم به استخون دردهای گاه و بیگاهم و یه روز دلم میخواد زودتر ... چرا یه روز نگران لاغری بیش از اندازه صورتم میشم و یه روز بی خیال لاغر شدن مفرط بدنم؟ چرا یه روز میخوام موهامو شیطون کنم و فر کنم و یه روزدلم برای موهای صافم تنگ میشه. نمیدونم. شاید واقعا" به دختر بهار بودنم مربوطه ولی شماها میدونین من چه مرگمه؟ پی نوشت:فقط خواستم یه چیزی نوشته باشم. زیاد جدی نگیریدم باز لج کرده ام. لب به غذا نمی زنم. تنم می سوزد. چشمهایم را که باز می کنم پایین تختم نشسته ای و داری با انگشتهایت بازی می کنی. چشمهایم می سوزد.لبهایم از زور تب سرخ شده اند. موهای تازه فر کرده ام را ژل نزده ام و به هم ریخته اند. خودم را که جمع و جور می کنم انگار تو از خواب بیدار می شوی. نگاهم می کنی و لبخند میزنی. تمام اشتیاق دیدنت را در چشمهایم مخفی می کنم و سرم را زیر می اندازم و اشکها آرام آرام راه می افتند سمت لبهایم. نزدیکتر می شوی. شرم همیشگی از حضور مادر را انگار نداری. میخواهی حرف بزنم میخواهی بگویم که چرا دست از شکنجه خودم برنمیدارم و من باز ساکتم. تا حالا مرا اینقدر ارام دیده بودی؟ چانه ام را می گیری و بالا می آوری و تا نگاهت می کنم بغضم می ترکد. چقدر گریه کردن در آغوشت را دوست دارم اما نپرس چرا می گریم. نپرس چرا غمگینم نپرس چرا روزه ام. دلم اعتکاف ۴۰روزه می خواهد. دلم شراب می خواهد دلم نماز می خواهد دلم سیگار و قهوه می خواهد دلم رقص می خواهد دلم نزدیکی با تو را می خواهد دلم ... اما نه هیچ کدام را نمی خواهم. می خواهم در آغوشت گریه کنم. همین خانه پر شده از بوي عيد و تنهايي. عمه از مكه آمده و همه خانه او جمع شده اند و كار بهانه خوبي است براي من براي تنها ماندن و فكر كردن. هيچ وقت به گذشته فكر نمي كنم. هيچ وقت تمام اشتياق من براي زندگي فكر كردن به آينده هست و لحظاتي كه خواهد آمد. ارديبهشت سي ساله مي شوم.روزگاري اين سن ، سن مادرها بود. شايد حالا هم باشد ولي براي من كه هنوز اندر پي كوچه هاي بي سرانجام عشق هستم هنوز سن پذيرفتن مسئوليت نيست. براي دوستي نوشتم كه هميشه از سي سالگي بدم مي آمد براي اينكه فكر مي كردم سي ساله كه بشوم مي ميرم. آخر بايد در اوج جذابيت مرد اما حالا به خودم مي قبولانم كه هنوز به اوج نرسيده ام. امسال سال من هست. اگر بخواهيد با شما هم قسمت خواهم كرد خوشي هايم را. - خانومي پاشو غذا بخور - چرا بيدارم كردي؟ - مگه نگفتي قرص بخرم برات خب با شكم خالي كه نميشه. پاشو يه كوچولو از اين كباب بخور .تازه چاي هم آوردم . - غذا رو ببر بيرون. بوداره خفه ام مي كنه. اونهايي كه ميگرن دارن ميدونن كه وقتي سردرد داري بو ميشه قاتل جونت و اونهايي كه سردرد رو كم تجربه كرده اند هاج و واج ميمونن كه اين افه ها ديگه چيه و متين خونسرد همه كارهاي من رو ميذاشت به حساب لوس بازيهاي هميشگي ام. بلند شدم و نشستم. روسري رو از چشمهام باز كردم و به صورت نگرانش كه كمي هم عصبي به نظر مي رسيد نگاه كردم و آروم گفتم تا سرم خوب نشه همينطور سگ مي مونم پس كمكم كن زود خوب بشم. نشست كنارم و ظرف غذا رو گذاشت روي پاهاش .ياد فيلم پري افتادم و به پري حق دادم از غذاهاي گوشتي فرار كنه ولي با جديتي كه متين پيدا كرده بود نميشد فرار كرد. تا قاشق سوم مقاومت كردم و بعد چايي رو سر كشيدم. آخ كه چقدر من چايي دوست دارم. - فكر كنم تو اگه حامله بشي ويارت وحشتناك ميشه لابد از من هم فرار مي كني كه بو ميدي. روم نشد بگم كه همين حالاش هم دوست دارم از كنارم بلند بشي و به زور لبخند زدم.
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |
