تبليغاتX
قهوه تلخ


قهوه تلخ


پاییز اومد

با بوی بارون و هوای مه آلود و دلتنگیهای قشنگش

با بوی تند قهوه و دود سیگار تو عصرهای دل فریبش

سرماخوردگیم نمیتونه لذت بردنم از بارونهای اتفاقیش رو کم کنه. در بالکن همیشه تا آخر باز هست و باد لای پرده ها و ملافه های تختم می پیچه و من مست این همه زیبایی میشم.

هرشب کنار بزرگراه پیاده روی می کنم و چشمم رو میدوزم به اسمون و بلندبلند آواز میخونم و دوستم کورنومترش رو روشن می کنه تا تایم بگیره .قراره در دوازده دقیقه دوازده دور این مسیر رو طی کنه .من تازه کارم و بی استعداد. یادم میره حواسم به راه رفتنم باشه و عقب می مونم. تقصیر من نیست که این مسیر رو انتخاب کرده خب میگه باید مسیر صاف باشه بدون سربالایی و سرازیری . من هم باهاش موافقم چون اینطوری راحت تر میتونی اسمون رو نگاه کنی و نور ماشینها رو نبینی و حرفهای مسافرینش رو نشنوی.

پاییز اومد

با بوی عشق و مستی و تنهایی

دعوتتون می کنم به پیاده روی توی شبهای ملس پاییز

یادتون باشه اگه کنار بزرگراه دختری رو دیدین که پیاده روی می کنه بهش نخندین. چند متر جلوتر توقف کنین و شما هم کمی قدم بزنین.البته مزاحم دختر نشین  چون اون تنها قدم زدن رو به هم صحبتی با هر بنی بشری ترجیح میده.

.

پاییز اومد و من دیوانه تر از قبل براتون خواهم نوشت.

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 21:48 توسط یاغیش| |


بعداز ظهر ملسی هست.کم کم پاییز داره خودی نشون میده.داره طنازیهاشو شروع می کنه و من هم که دیوانه وار دنبالش راه میفتم و بو می کشم. آخ که چه بوی خوبی داره...

کمی احساس سرماخوردگی می کنم.مال گرم و سرد شدن هوا هست لابد. سعی می کنم کمی بخوابم روی تخت ولو میشم. ناخوداگاه اتفاقات روز رو مرور می کنم.باید کمی بخوابم. وسوسه میشم در رو به بالکن رو باز کنم. نسیم خنکی میاد داخل و فکرهای خوب و بد رو باخودش میاره تو.غلتی می زنم و و طاقباز دراز می کشم. این حالت خوابیدنم نیست.اصولا" مچاله میشم موقع خوابیدن و وقتی طاقباز بخوابم یعنی اینکه فکرم درگیر هست.

درگیریهای قشنگی داشت این چندروزه اما حالا...

امشب شب قدر هست.اولین شب از شبهای قدری که زمانی حاضر بودم یکسالم رو بدم و یک شبش رو از دست ندم. یاد دانشگاه میفتم.به شبهای قدری که با بچه ها می رفتیم مسجد دانشگاه. وای چه حالی داشت.چقدر گریه می کردم و چقدر سبک میشدم.تازه بعدش هم می گفتم گناهانم بخشیده شدند و  برای همینه که اینقدر آروم شدم. یاد شبهای قدری میفتم که مهدیه رو از دست نمیدادم و باید شب بیست و یکم مهدیه تهران می بودم...

خوش به حال کسانی که از اول تو خط این حرفها نبودند. خوش به حال اونهایی که از اول به این کارها می خندیدند...

خوش به حال اونهایی که هنوز میرن دنبال شبهای قدر و نوشته شدن سرنوشتشون.خوش به حال اونهایی که هنوز گریه می کنند و میخوان از امامشون که ببخشتشون. خوش به حال اونهایی که بک یا الله میگن هنوز.

خوش به حال اونهایی که تا حاجتشون رو نگیرن بالحجه گفتنشون قطع نمیشه و نمیشینن رو زمین...

و من.

من که به همه چیز شک کرده ام چه کنم؟ مثل قبلم باشم؟ که به همه .همه رو بی خیال. به خودم ثابت کنم که اعتقادم رو از بزرگان نگرفته بودم که حالا که حقیر شده اند از دست بدمش؟ یا همه رو بریزم دور و از نو بسازم؟

سخته. سخته همه چیز بشکنه. سخته آینه اعتقاداتت بشکنه و سعی کنی از نو به هم بچسبونیش. ببینیش تکه ای از آینه هست یا نه؟ سخته کنارهم گذاشتنشون. سخته از نو ساختنشون.

.

خوش به حال اونهایی که گمراه هستند و از گمراهیشون لذت میبرند.خوش به حال اونهایی که صراط مستقیم رو طی می کنند و لذت می برن...

اعتقاداتم رو زیرورو می کنم و یه دعا از توشون می کشم بیرون.دوست داشتین آمین بگین

خدایا مارابه راه راست هدایت فرما. راه کسانی که به آنها نعمت داده ای و نه راه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و نه راه گمراهان.

این هم دعای شب قدر من

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 20:59 توسط یاغیش| |

 

کارشناسی ارشد قبول شدم.

خوشحالم.

 قراره درسهایی رو بخونم که دوسش دارم. داره اتفاقات خوب خوب میفته.

مرسی خدا

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 21:25 توسط یاغیش| |


Design By : Night Skin