قهوه تلخ
دارم میرم دیدن دوستم آخرین بار تو عروسیش دیدم که مثل ماه شده بود .فکر کنم
بیشتر از همه خودش رقصید احتمالا"خیلی از مردهای توی مهمونی دلشون می خواست
جای داماد بودند . پی نوشت: می خواستم آرشیو نوشته هام کامل باشه برای همین این داستان تکراری رو گذاشتم اینجا. دوستانی که قبلا" خونده بودنش منو می بخشن حتما". داشتم برای دوستی داستانهای کوتاهم رو لیست میکردم متوجه شدم که هرچقدر از عمر این وبلاگ گذشته من کم کارتر و کم کارتر شده ام. چندماهی میشه که داستان ننوشته ام و مطلبی هم که نوشته ام یا بیشتر صحبتهای معمولی بوده یا نوشته هایی از جنس دلم که فقط برای چندلحظه آرامم کرده و بعد دوست داشته ام همه را حذف کنم. باید مرور کنم دلیل این تعطیلی را. یه چندتا از نوشته های قبلیم که در وبلاگ وحید نوشته بودم رو میخوام بیارمشون اینجا. فکر کرده بودم که همه رو دارم ولی درراستای پروسه
پیداکردن نوشته هام چندتایی رو دیدم که دروبلاگم نیستند. میشه گفت اولین
نوشته هام هستند. نخواستین میتونین نخونین چون خیلی خام هستن و فکر می کنم
که خوشتون نمیاد ولی خب دیگه من دوسشون دارم. بعد از مدتها میخوام امشب دعا کنم . دراخبار شنیدم که 3صبح قراره بهنود شجاعی رو اعدام کنند. دقیقا" نمیدونم چرا باید اعدام بشه ولی دقیقا" میدونم که چرا باید زنده بمونه. من دعا می کنم. دعا می کنم که قاضی پرونده تجدید نظر کنه. دعا می کنم وقتی زندانبان میخواد بره بهنود رو بیاره خواب بمونه و دیر بشه. دعا می کنم طناب اعدامش پاره بشه... وقتی فکر می کنم ساعت 3صبح در خواب ناز هستم و طفلی که هنوز18سالش نشده بود که مرتکب اشتباه شده بود حالا وسط زمین و آسمون میخواد دست و پا بزنه... یاد فیلم شهر زیبا افتادم . خدایا کمکش کن قرار بود تاوان عصبانیتم رو اسفالت
خیابون بده یا موتور داغون ماشینم ؟ مست نبودم اما هرکسی منو میدید غیر از
اون فکر نمیکرد.نگاهی به آسمون بزرگش انداختم که ماه خوشگلش با من بازی بازی می
کرد. این جور وقتها بزرگراهها جون میدن واسه عقده خالی کردن.برا دهن کجی به تمام
مقرراتی که عین احمقها وقتهای خوشحالیم و نرمال بودنم رعایتشون می کنم. ماشینهای زیادی از کنارم رد میشن و بوق
میزنن.نمیدونم مثل من عصبانی هستن یا زیادی خوشحالن یا زیادی بیکار...گور بابای همه
شون. شیشه رو بالا میدم و صدای موزیک رو
میبرم بالا تا صدای پیشنهاد و مسخره بازی و متلک و... نشنوم. من اومدم تنها
باشم.تنهایی داد بزنم. تنهایی گریه کنم.تنهایی عقده خالی کنم. آخه کسی نیست بگه بچه مگه مرض داری یه موسیقی برا وبلاگت میذاری که هروقت گوش میدی بق می کنی و یه گوشه میشینی؟ پاییز کم غم داره؟ کم غصه داره؟ که حالا این موسیقی...؟ عوضش می کنم. باور کنین.هرچند که از گوش دادن بهش سیر نمیشم. میخوام داستان بنویسم اما از نوع بلندش. میخوام داستان بنویسم از نوع واقعیش شماها که منو می کشتین که داستانت واقعی بود یا نه و من هی قسم جلاله میخوردم که فقط سیاحت فکرم بودند ! میخوام داستان واقعی بنویسم. یعنی میشه خاطره؟ نه خاطره نیست چون تغییراتی میدم. میخوام از عشق بنویسم. از عشقی که تجربه کرده بودم... شاید هم فقط یه داستان بلند نوشتم. نظرتون رو بهم بگین. یعنی اگه بخوام داستان بلند بنویسم و فصلهاشو جداجدا براتون پست کنم میخونین؟ باز هم دوسم دارین؟ بهتر بگم داستانهامو دوست دارین؟ یا ترجیح میدین سریع آخر داستان رو بدونین؟ . از شنبه کلاسهام شروع میشه. خیلی خنده داره که این همه ذوق دارم. مگه نه؟معلوم نیست قهریم یا آشتی. چیزی که معلومه ناراحتیم و
حق به جانب .من از اینکه حرفمو قبول نکرده و اون از اینکه تو ذوقش زدم.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

